عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

191

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

" شيخ با او چو در دو تن يك جان * بوده آسوده و خوش و شادان مست از همدگر شده ده سال * داشته بىخمار هجر ، وصال جمع ياران به گردشان زده صف * آن دو چون بحر و باقيان چون كف همه چون اختران و آن دو چو ماه * همه چون بندگان و آن دو چو شاه همه از هر دو مستفيد شدند * قفلها باز بىكليد شدند . . . ناگهان شد صلاح دين رنجور * گشت از صحبت بدن مهجور رنج جسمش كشيد سخت دراز * دم‌به‌دم نيست مىشد او ز گداز نور او مىفروخت همچون خور * بر سر طالبان سعد اختر تن او مىگداخت همچون شمع * گشت روشن ز نور او دل جمع شيخ چون مىنداد دستورى * كه رود ، شد دراز رنجورى چونكه رنجوريش دراز كشيد * ناله و كربتش به چرخ رسيد گفت با شيخ : كاى شه قادر * اين لباس وجود را بر در تا رهم زين عنا شوم آزاد * بروم آن طرف خوش و دلشاد . . . كرد از وى قبول و گفت رواست * از سر بالشش سبك برخاست . . . چون دو سه روز با عيادت او * نامد و كرد رو به حضرت هو گشت بر شه صلاح دين روشن * گفت : جان مىشود جدا از تن شد يقين رفتنم ز دار فنا * سوى بىسوى در جهان بقا . . . شيخ فرمود : در جنازهء من * دهل آريد و كوس با دف زن سوى گورم بريد رقص‌كنان * خوش و شادان و مست و دست‌افشان . . . " « 1 » ميان مكتوبات مولانا ، نامه‌اى است كه گويا به صاحب عطا فخر الدين على نوشته شده است « 2 » مولانا در اين نامه مخاطب را كه تازه به قونيه آمده است ، از

--> ( 1 ) ابتدانامه ، ص 112 - 108 به تلخيص ( 2 ) در اين نامه ، مخاطب با لقب " ملك الامراء " خوانده شده است . مولانا گاه فخر الدين صاحب عطا را " ملك الامرا " مىخواند ( مكتوبات ، نامهء 132 و 133 ص 139 ) و گاهى معين الدين را بدين لقب مخاطب قرار مىدهد ( همان كتاب ، نامهء 26 و 27 ص 32 ، ص 42 و ص 46 ) -